|
+ نوشته شده توسط - در و ساعت
|
هر گونوز خیر
خوش گورمیشوک دوسلار گجه گونوزوز خیر دماغوز چاق. بوتون شادلیق لار باشوزا داغلسن . ییون ایچون شللنون دونیا بش گوندی اوچی کچیب ایکی سی قالی! گلون قالان گونلریمیز کچن گوننره اوخشاماسین! + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
عید قربان امسال این جنین ها رو در آوردم
یکیشون نر بود و اون یکی ماده مانند تصویر زیر:
جنین نر رو کالبد شکافی کردم ومانندتصویر زیر ولی یه نکته باعث شکه شدنم شد! این که داخل روده هاش خون بود البته روده ی بزرگش و توی معدش از همون آبی بود که داخل رحم و جفت بود که باعث میشه که دستگاه گوارش جانور کار کنه!!
شاید باور نکنین فشار که دادم مغزش از نخاعش ریخت بیرون. چشماشو نگو مثل دوتا زمرد بود ولی درست شکل نیافته بود. امیدوارم خوشتون اومده باشه ولی نظر یادتون نره فقط نگید سنگدل هستی چون حیوانات برای ما انسانها آفریده شدن و این موجود مرده بود کالبد شکافیش کردم! + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
به هر چیز و هر کس نباید تبسم کرد زیرا تبسم کردن معنای عمیقی دارد حتی بیش از نطق!
یادمان باشد بعضی موقع گریستن خیلی بهتره! این تصویر رو از دیوار دانشگاه گرفتم که باعث سرگرمی بچه ها شد ولی مورد خوبیست برای گریستن. وقتی می گوییم بگرییم منظورم به خودمونه که از کجا به کجا رسیدیم. آیا ما فرزندان همان کورش کبیر هستیم؟ من که اینطور فکر نمی کنم شما چی؟
+ نوشته شده توسط - در و ساعت
|
تمرین اسکیس کروکی و راندو در معماری ادامه مطلب را کلیک نمایید ادامه مطلب + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
اثبات چگونگی انقراض مردان و ادامه زندگی زنان بدون نیاز به جنس مذکر با استفاده از علم نوین. مگه میشه زن بدون مرد زندگی کنه؟ ادامه مطلب رو کلیک نمایید و ببینید چگونه تولید مثل می کنند و چه بلایی سر همدیگه میارن(علمی و واقعی)! ادامه مطلب + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
یاد دارم که شبی تا صبح سحر نالیدم مدهوش شدم بی قافله چاپیدم افسوس زدم پشت به دنیا کردم نالیدم و بالیدم و چاپیدم اما نخوابیدم دیدم شبهی بهت زده جلوی من می جنبد و من به خود نبازیدم گفت هیس بیا همسفر هم گردیم گفتم نه برو دست به وی مالیدم دیدم نبود از او دیگر هیچ نشان داد زدم خیس شدم بر بستر خود شاشیدم سست شدم بر خودی خود پیچیدم بیدار شدم دیدم همان اول بیت خوابیدم از هجویات خودمه تقدیم به شما...(نظر یادتون نره)
+ نوشته شده توسط - در و ساعت
|
آمارهاى زیر وضعیت کره زمین را در پایان سال ۲۰۰۹نشان میدهند. آمارهایى که حتماً براى شما هم جالب هستند من و شما کجای جهانیم؟ امیدوارم كه خوشتون اومده باشه + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
عصر روز اول مدرسه (ببخشید دانشگاه) مکالمه ی دو خانوم ورودی جدید! - مریم! این خانوم ناظم دانشگاه کجاست؟ من از صبح تا حالا دنبالش می گردم! - بابا دانشگاه که ناظم نداره! تازشم آبجیم می گفت صف وایسادن هم نداره! - نهههه؟ یعنی اگه من الان با این کتاب بکوبم تو سر یکی٬ در برم! نمی تونه پیش خانوم ناظم شاکی شه! - ببین! پس اخلاق٬ انسانیت ...! آخ! مامااااان! این با کتاب زد تو سر من٬ در رفت! سر کلاس درس یه آقای ورودی جدید دستشو بلند می کنه: - آقا اجازه! ما بریم دستشویی !؟ استاد:برو عزیزم! خانوم شما برا چی می خندین؟ - خانوم اجازه! نه آقا اجازه! این به جای اینکه بگه استاد؛ میگه آقا! هر هر هر..! + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. به ادامه مطلب بروید ادامه مطلب + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده. بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روب رو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان نبود. لطفاً ادامه مطلب را ببینید و برید حالشو ببرید. ادامه مطلب + نوشته شده توسط - در و ساعت
|
|
|